X
تبلیغات
من و تو


من و تو

اینجا برای تو

من......تو

......میبینی فاصله است بینمون

فاصله برای رسیدن به هم

وگرنه فاصله ای نیست بین قلبامون

قلبامون گره خورده بهم

یادته اون روز اول دیدارمون...؟؟

18/مهر...

...

برق نگاهت من و گرفت

اینجا برای تو می نویسم

فقط من و تو

..................................................................................................

پس نوشت:امیدوارم یک روزی بیائی و بخونی

| چهارشنبه سوم اسفند 1390| 16:50 | نگین|

دیگه نمینویسم برات

.........

تو خوش باش همین!

| شنبه ششم خرداد 1391| 0:49 | نگین| |

دو نفر رو ازدست دادم..

یک دوست..

یک دوست..بسیار دوست داشتنی و صمیمی..

بهترین دوست و سنگ صبورم...

و یک عشق..

عشقی که تازه پیداش کرده بودم...

تازه بهش خو گرفته بودم...

عشقی که ظرف زندگیم رو پر کرده بود...

عشقی که نفسم بود...

اما حالا زندگیم خالی شده..

از عشقم..

نمیدونم تا کی میتونم دوام بیارم..

مثل یک مرده زندگی کردن سخته..

بی نفس..

سرد...

دوست ترین،دوستم ....عشقم

تو خوش باش همین!

...

| چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391| 21:30 | نگین| |

دودلم..

تولدت نزدیک عزیزم

اما نمیدونم میتونم بهت تبریک بگم یا نه!

دیگه با من نیستی..

دیگه جرات ندارم بهت پیامی بدم...

چند بار خواستم این کارو کنم..

اما دست و دلم لرزید..

به اسمت که میرسم بغضی تو گلومه،که شاید یه روزی خفم کنه...

اما عزیزم اینجا برای تو مینویسم

اینجا که میتونم بگم

""چه خوب شد که  به دنیا آمدی و چه خوبتر که دنیای من شدی

عزیزترینم تولدت مبارک . . .""

...........................................

"

| دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391| 2:8 | نگین| |

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي

| یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391| 23:18 | نگین| |

خیلی برات خوشحالم که...

انقدر راحت فراموشم کردی

خیلیییییی...

راحت.........

همه دنیای من...

تو خوش باش همین.

| شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391| 1:3 | نگین| |

قلبم ناجور درد میکنه...

| شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391| 1:2 | نگین| |

خیلی وقته که بهت زنگ نزدم

خیلی وقت که نه

اما یه روزش هم برام به اندازه یه سال میگذره

اما منتظرم...

منتظر که ببینم تو زنگ میزنی...!!

دلت تنگ میشه؟؟

با خودت میگی یه بار بهش زنگ بزنم!!

فقط یه بار...

بیشتر از این چشم انتظارم نذار

.....

فقط یه بار..

| پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391| 0:1 | نگین| |

این روزا به خیلی چیزا فک میکنم

روزای سختی شده برام

اما بلاخره باید تصمیم بگیرم

............................

هیچوقت یادت نره:

دوست دارم زیادددددددددددددددد

دنیای منی...

....................

خدایا کمکم کن....!!

| پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391| 0:0 | نگین| |

.....

خاطرات قبلی و مرور میکنم و

گریه...

نمیدونم چی شده!چرا اینجور شدی؟

دیشب بهت گفتم دیگه به من نگو دوست دارم..

توام به راحتی گفتی باشه.

در حالی که میدونی من به یادآوری نیاز دارم...باشه..

.

.

برات شعر گفته بودم..

برات میفرستم

وتنها عکس العمل تو:

تاثیرات بی خوابی حتما..

انتظار هر حرفی و داشتم غیر از این،نمیدونم شاید شوخی بود

این که ممکنه نوشته های من برات مهم نباشه دیوونم میکنه..نصفه شب برات پیام میدم و میگم که ناراحتم...

فردا صبح تو حتی حرف دیشب رو هم نمیزنی..

شاید از غر زدنای من خسته شدی!

دوباره شب برات اس میدم که حرف دیروز رو بیخیال شو(که گفتم دیگه نگو دوست دارم..)

نمی دونم جدی یا شوخی گفتی:نمیشه...مرد و حرفش!!

.

چرا با من اینکارو میکنی...چرا؟

.

بعد کاملا سرد بهم پیام میدیم..

و بعدش هم که دیگه حرفی نیس...

تا اینکه میگی:می خوام بخوابم کاری نداری؟

من:نه خوب بخوابی..

بعد برام پیام میدی

""آموختم که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد،فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمیدن او""

من:واقعاآموختی؟

تو:آموختم

من:پس چرا گاهی اینطور نیست؟

تو:مثلا؟

من:خودت نمی دونی؟

تو:نه تو بگو...رک باش،نگو که نمیدونم

من:ناراحتی من دیگه برات مهم نیس!

تو:نه...چرا اینطور فکر کردی؟

من:پس چرا راجع به اس دیشبم هیچی نگفتی؟

تو:نگفتم چون نمی خواستم سرش بحث کنیم،بحث بی نتیجه ای و آخرش میرسه به زود رنجی تو..

من:...

تو:گفتی 1

2 و بقیش چیه؟

من:دیگه مهم نیس

بحث بی نتیجه ای

تو:باشه پس شب خوش

من:باشه..باشه..شب توام خوش

..........

و من خاطراتت رو مرور میکنم و

گریه...

| یکشنبه بیستم فروردین 1391| 23:8 | نگین| |

 سلام

باز حرفای نگفتم...

تو بدبینی!

من واقع بین نیسم!

وقتی حرف از با هم بودنمون میشه

میگی این به نفع تو نیس..

دیگه خسه شدم که من هی بگم نه باید بشه و تو نخوای

نه اینکه نخوای...به قول خودت میخوای اما شرایطش رو نداری..

من این جور خواستن رو نمیخوام

تا حرف به اینجا میرسه

میگم نمی خوام...دیگه نمی خوام با هم باشیم

تو میگی:إإإإإ باز دلخور شدی که...اصلا بیا فعلا بیخیال شیم..تا ببینیم جی میشه

اما من هر کاری میکنم نمی تونم بیخیال شم......شدی قسمتی از وجودم...شدی برام نفس

میدونم نباشی میمیرم...میشم یه مرده متحرک..

اما تحمل این شرایط هم برام سخته

یه تصمیمی دارم،میخوام اینبار که اومدی

همه چی و تموم کنم.

نمیخوام دیگه باهام باشیم،این بودن بیشتر عذابم میده.

تمام سعیم رو میکنم که این تصمیم عملی شه..

کاش بتونم...کاش بشه..

شاید اینطوری تو هم راحتر باشی دیگه دغدغه ای نداشته باشی.

هنوز فقط تصمیم گرفتم قلبم داره از جا کنده میشه...

راه گلوم بسته شده

نفسم سخت بالا میاد...

همه دنیای من

تو خوش باش

| شنبه نوزدهم فروردین 1391| 0:26 | نگین| |

.....

باز اینجا می نویسم برای تو

برای تو مینویسم حرف های نیمه تمام رو

تو من و دوس داری من تو رو

اما دنیای ما اندازه هم نیس

هر قدر من میخوام این دنیا ها رو بهم بدوزم

تو حرف از نشدن میزنی

این حرفات داغونم میکنه

ساعت 19:53

5فروردین1391

تو:دلم میخواد بگم باشه با هم ازدواج میکنیم

ولی میدونم احتمالش کمه...

....

دلت میخواد؟؟؟ولی احتمالش کمه!!

نمیدونم این چه جور خواستنیه

باورم نمیشه که نخوای

اما با این حرفت مطمئن هم نیستم که بخوای

ساعت20:59

5فروردین1391

تو:بگو چی کار کنیم...هر چی تو بگی من میگم چشم!!!

من:هرچی؟؟

ساعت21:08

5فروردین

تو:تو بگو کاریت نباشه...هرچی تو بخوای منم میخوام!

....

نمیدونم چرا این حرف و گفتی؟؟

شاید می خواستی ببینی من چقد دیوونه ام!

من گفتم!!اما...

تو نگفتی چشم...

تو نخواستی...

همیشه رو حرفت حساب میکردم...میکنم

میدونم حرفی که میزنی پاش وامیسی

اما این یکی....!!

این حرف نیمه تمام موند...

ساعت 21:16

5 فروردین

تو:آخه بیکار،بی پول،بی پدر!!

حتی اگر خانوادت هم قبول کنه تو حاضری ریسکش و قبول کنی؟

من:آره...تو؟

ساعت 21:21

5فروردین

تو:سخته خودمو راضی کنم اینطور با زندگی و آینده کسی که دوسش دارم بازی کنم...

....

نمیدونم چرا کسی نمیذاره من برای زندگی و آینده خودم تصمیم بگیرم...چرا؟؟؟

شاید آرزو به دل بمون که یه روز خودم تصمیم بگیرم...

کاش یک بار هم تصمیم زندگیم دست خودم بود...کاش..

همیشه باید حسرت تصمیم هائی که دیگران برام گرفتم رو بخورم.

.....

ساعت 23:09

5 فروردین 1391

من:""هر چی تو بخوای منم می خوام"""

چرا این حرف الکی رو گفتی!!

خواستی ببینی چقد دیوونه ام؟

تو:....

اذیتم نکن..

......

همیشه میگی حرف دلت رو بزن منم گفتم

اما تو میگی اذیتم نکن..

از وقتی دوست شدیم برات اذیت بودم

انقد دوست دارم که نمی تونم به لحظه ای بی تو فکر کنم

من و به خودت عادت دادی..

اما دارم برات اذیت میشم

پس بهتر نباشم

این حرف دلمه،اما نمی تونم بهت بگم

می ترسم بگی:آره...دیگه نباش...برو...نمی خوام دیگه باهام باشی

اگه این و بگی من دیوونه میشم

خداااااااااااااااا

کمکم کن!!!

فقط خدا باید بخواد

صدای من و میشنوی خداااا....

..........................................................................

پ ن :حرفای نیمه تموم بود که نشد بگم...اذیت میشدی بگم

بعدپ ن:کاش همه چی زودتر درست بشه!!!

دعا هاتون رو لازم دارم...زیادددددددددددد

| یکشنبه ششم فروردین 1391| 1:1 | نگین| |

فردا روز ولنتاین...

وقتی یادم افتاد دلتنگیم بیشتر شد...

اما ما ولنتاین و زودتر داشتیم،خاطره آخرین روز قبل رفتنت شیرینترین شکلات زندگیمه.

یه شکلات که هم شیرینی دیدار رو داشت هم تلخی رفتنت.

چشم به راهم...


| دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390| 22:44 | نگین| |

3 روز که رفتی.

گوشی رو رد کردی...خیلی خوشحال شدم..باز یه راه ارتباطی هست

اما دلم برای حضورت تنگ شده.

دلم می خواد حست کنم... این که کنارمی...با منی...

زود برمیگردی می دونم.

دوست دارم دنیای من...

(همیشه بمون)

.....................................................

پ ن:این عشق من سربازیه

بعد پ ن:دعا کنید این روزها زود زود بگذره.


| دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390| 22:21 | نگین| |

امروز 4 شنبه است

باز قرار بیائی

صبح زیبای من شروع میشه با انتظار دیدنت

و این آخرین دیدار

جمعه باید برگردی...

این اجبار لعنتی..

شب قبل ازم اجازه گرفتی که میشه بهت دست بزنم؟؟؟

کوتاه اومدم...اما میدونی که فقط برای توئه........فقط تو..

من فقط برا تو...ت فقط برا من...

.

.


بازم این دفعه ترسوندمت...یهم پریدم جلوت...پخخخخخخخ

از جا پریدیااااااا...چه حال داد.

بعد باز با هم رفتیم...من و تو

من و تو باهم شهر و زیر پا گذاشتیم

با تو کلی این شهر واسم خاطره شده

بعد از ظهر رفتیم سینما

اسم فیلم"ساعت شلوغی"بود

اما تو که چیزی یادت نیست

بعد....

.

.

اون موقع خیلی دوست داشتم زیادددد

اما این من لعنتی بلد نیست حتی حرف بزنه

اما تو دستم رو بوسیدی.....قلبم دیگه داشت از جا کنده میشد

گفتی:....دوست دارم ... عاشقتم

اما اینجا میگم:دوست دارم،هم دنیای من شدی

.

بعد باز قدم....قدم....

باز شهر....

باز من و تو.....

داشتیم قدم میزدیم که دستم رو بوسیدی دوباره

قلبم می ریخت وقتی دستم رو می بوسیدی....

راه رفتیم

راه...راه...کاش این راه و ساعت ها تمومی نداشت...

هی نگاهم میکردی،دستم رو می بوسیدی...

بعد گفتی:وایمیسم بوست میکنمآآآآ

من نگاهت کردم :خوب وایسا...

که لبات لب های من تو بغل گرفت...

می خواستم محکم بغلت کنمممممممم

محکم..

اما نتونستم..

چند ثانیه ای همون طور بودیم...

.

.


دیگه باید می رفتم..

این زمان،با هم بودن ما رو کم میکرد

با تمام وجود"" دوست دارم""

ایندفعه بهت گفتم

و اینکه تنهام نذار

قول دادی

قول....

رو قولت حساب میکنم زیاددددددددد

دوست دارم یه دنیا...

هیچوقت تنهام نذار

هیچوقت....

| پنجشنبه بیستم بهمن 1390| 1:45 | نگین| |